خوشحالم
که حتی از اینجا هم
می بینمت،
مهتاب شبهای همیشگی من!!
من پادشاه شبهای بیداریم!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:59  توسط علی
|
دیوانه منم آری ای دختر کاشانی
از ذهن پریشانم آخر تو چه می دانی؟
جنگ است مرا اینک با زندگی خویشتن
بازنده نباید شد، از جنگ تو می دانی؟
سخت است و بسی دشوار تقدیر به دست آری
بازنده نخواهم شد ، حک کن به پیشانی
شیرین تر از قند است این جنگ برای من
پایان خوشی دارد ، میدانم و ، میدانی؟
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:58  توسط علی
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:56  توسط علی
|